آدما موجودات عجیبیند، پیچیدگیهای خیلی ساده ای دارند اما سادگی های عجیب ، مثل یه مسئله چند معادله ، چند مجهولهء ریاضی، اگه تعداد معادله ها از تعداد مجهولات کمتر باشه بازم حل میشه اما جوابهای موهومی میده، تو مسئلهء آدم مجهولاتش خیلی زیاده و تجربه جواب واسشون پیدا میکنه اما این معلومات مسئله است که ادراک و تفهیم میخواد.
درگیر یک معادله شدن آدم ُ کوچیک میکنه، اما معلومات مسئله خود مائیم ، باید خودمونو بسازیم ، باید عزت نفس داشت.
کسی میگفت:
اگه پولدار نیستی (مجهول معادله) مهم نیست با کمش هم میشه (معلوم) زندگی کرد.
اگه سلامت نیستی (مجهول) در عوض زنده ای (معلوم).
اگه موقعیت اجتماعی بالا (مجهول) نداری مشکلی نیست که جزو دستهء ٩٠ درصدی مردم شبیه خودت (معلوم) باشی.
اگه یدونه ماشین سواری هم نداری (مجهول) چه برسه به آخرین مدلش، خدا برسونه اتوبوس و مترو، تاکسی و آژانس، همش (معلوم) ماله خودته.
اگه ویلا لب دریا نداری (مجهول) اشکالی نداره، بدونِ اونم میتونه شیرجه بری تو دریا (معلوم) به اون عظمت.
اگه عشق هم نداری (مجهول) غمی نیست حتی میتونی فعلاً عاشق یه خوانندهء معروف بشی (معلوم) تا پیدا کنی.
....
اما اگه عزت نفس نداری برو بمیر که همه چیزم داشته باشی هیچ نداری.
هر چیزی که تو را در درونت بزرگ و شاد نکنه ارزش خواستن نداره ، بهای همه چیز را میشه اینطوری سنجید.
این سئوال را از خودمون بپرسیم:
به واقع بهای من چقدره؟ من چقدر شادم و چقدر احساس میکنم بزرگم؟ (معلوم)
مبارکتون باشه ، امروز تحویل شد، ساعت 5:32 به وقت لندن، اما آقا من هیچ مدرکی رو مبنی بر تحویل گرفتنش امضاء نمی کنم. اصلا چیزی تحویل ِ ما نشد که ، معلوم نیست کی کجا تحویل گرفته ... ، آخ گفتم گرفته یادم افتاد امروز ظهر چند ساعت قبل از همین جریانِ تحویل ، لوله های فاضلاب خونه گرفت ، با خودم گفتم، به به " زپلشک آید و زن زاید و مهمان ِ عزیزم ز در آید" ، دیدم بهترین کار ،که چه عرض کنم تنها عمل انسان دوستانه در جهت حفظ روحیات خاصهء اینجانب در چنین روزی از خونه بیرون رفتن ِ، خوش تیپ کردم از خونه زدم بیرون، بعد از مدتی پیاده روی و منتظر اتوبوس بودن ، اومدم سوار شم دیدم کارتم همراهم نیست ، یکم خرید کردم و دست از پا درازتر برگشتم خونه، که همین موقع یادم اومد باید واسه همین جریان ِ تحویل خونه میموندم. آقا/خانوم که شما باشی موندم ، تازه تا یکی دو ساعت بعدشم موندم، اما چیزی تحویل من نشد که نشد. همین روزه اولی گفته باشم بعداً تلبکاره ما نشید، فعلا که ساز دست شماست و ما قر ....، ساز آره گفتم ساز ، جاتون خالی بعد از همین جریان تحویل که دیدیم سر ِ کاری بوده رفتم یه کنسرت کلاسیک، باخ و هایدن، با اجرای London Pro Arte Choir، با رهبری رابین کیمبر ، خیلی قشنگ بود ، تو یه کلیسای کاتولیک قدیمی و زیبا و بدون تجملات به سبک کلیسای انگلستان ، همونطور که هنری هشتم بعد از پایان دادن به اسطیلای کلیسای رم و پاپ طرح ریخته بود، اما با توان اکوستیک خیلی خوب، دو تا خانم خیلی زیبا با صدای ساخته - پرداخته شده سوپرانو و مزو سوپرانو را میخوندند، یه بیس کچل داشت , یه تنور جوون، رابین، هم اسم رهبر ارکستر ، روح پاواروتی شاد، یادش کردم وقتی میخوند امشب این پسره، از یه تجربه قبلی استفاده کردم که چند سال پیش تو یه کنسرت دیگه ، تو یه کلیسای دیگه خانوم مسئول اونجا یادم داد واسه انتخاب بهترین جای نشستن که بهترین کیفت صدا را داشته باشه، یه خانم و آقا هم نشستند کنارم که همون اول سر صحبتُ باز کرد خانومه و دخترش جزو گروه کر بود، جالب بود قسمت دوم، جاشونو با هم عوض کردند و آقاهه شد هم صحبت من ، 40 سال پیش تهران بوده از ترافیک اون موقع مینالید ، گفتم الان دیگه اون مشکل نیست ما از تهران به عنوان یه پارکینگ ِ شناور استفاده میکنیم ، یه تحول دز مهندسی حمل و نقل.
داشتم فکر میکردم اگه یه موجود ِ فضایی می اومد زمین چه حسی میتونست داشته باشه ؟ اگه ایرن بود میشد امام یا پیامبر بعد از چند روز هم سر به نیستش میکردند تا ازش امام زاده بسازند، اما برام جالب بود بدونم اینجا چطوره، واسه همین وقتی خانم ِ ازم پرسید مسلمونی یا مسیحی ؟ طفره نرفتم واسه جواب دادن تا ببینم عکس العملشون چطوره! 2 دقیقه از وقت چایی بین برنامه نگذشته بود که تقریبا همه 300 نفر یه براندازم کرده بودند ، با نصفشون تبادل لبخند ملیح داشتیم و با 10-20 نفر هم حال و احوال مثل بچه محلهای قدیمی ، 30-40 تا نظر دوستانه در مورد کیک و مرباهای خونگی که اونجا عرضه میشد هم بود که البته داشت باعث گروه بندی میشد بینشون و اساتید به اختلاف نظر رسیده بودند، منم گفتم متاسفانه من رژیم شرینی دارم بخاطر دیابت مادرم تا قائله خوابید.
از صبح قایم موشک بازی داشتیم با مِمُل نازی ، شب هم فیلم داستان زندگی هانیبال ( hannibal rising ) و بعدش یه اُپرا و بعدش یه اجرا از هایدن و یکی از موتزارت را تماشا کردم که اثر اولیه از بین بر ِ که بعدش یه برنامه بی بی سی نشون داد به اسم بچه های غزه که واقعا دردناک بود، به قول بهروز ، هر چی خورده بودیم پرید. خلاصه اینطوری وارد سال جدید شدم ، اما باز میگم چیزی تحویله من نشدا.
فرشته خانم خط خطی پرسید: لوله های گرفته چی شد؟ عزیزم میبینی که سرم شلوغه ، رفاقت ، صفا ، صمیمیت ، انسان دوستی، تو نیکی میکونو ت کجا رفته پس ، دست برسون، پاچه ای بالا بزن ، همینک به یاری سبزتان نیازمندیم. 
خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:
آدم از خاک است.
بگو که:
یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.
و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
علی شریعتی
در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر
با دست روبهان دغل شد چرا اسیر
آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر
با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر
این آتشی که در دل این مُلک شعله زد
با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر
با عزم همچو آهن آن مرد سال بود
با جوی های خون شهیدان سی تیر
با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر
با ناله های مردم زحمتکش و فقیر
با خشم ملتی که به چنگال دشمنان
بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر
با آن که خفته است به یک خانه از حلب
با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر
با مردمی که آمده از زندگی به تنگ
با ملتی که گشته است از روزگار سیر
افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد
چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر ....
علی شریعتی
کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟
مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟
من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.
خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟
و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟
و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟
و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟
خدایا:
به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟
آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناختن مسمّی ها؟
علی شریعتی
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
علی شریعتی
من فقط عاشق اینم ، که تورا یه بار ببینم
لب اون ساحل چشمات روی گونه هات بشینم
من فقط عاشق اینم ، تو را تو بغل بگیرم
واسه لالایی موهات سر شونه هام ، بمیرم
من فقط عاشق اینم ، حرف چشماتو بخونم
از غریبه ها جدا شم ، واسه تو فقط بمونم
من فقط عاشق اینم ، شعر لبهاتو بسازم
سر بازی ِ رفاقت ، دوباره دل ُ ببازم
من فقط عاشق اینم ،که شبا بیدار بمونم
واسه صبح به خیر به چشمات از کسی عقب نمونم
من فقط عاشق اینم ، سر سجاده بشینم
واسهء تک تک روزهات، از خدا قسم بگیرم

